Book of Love

صفحه اصلی آرشیو مطالب تماس با من پروفایل قالب وبلاگ

بستنی ساده!!!

 

ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰﯼ ﻧﺸﺴﺖ. 
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.  
ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ پنجاه ﺳﻨﺖ...
ﭘﺴﺮ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ
ﺧرﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﻤﺮﺩ. 
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ 
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ میز بودند با ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﮔﻔﺖ سی و پنج ﺳﻨﺖ.
ﭘﺴﺮ: ﻟﻄﻔﺎ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ.
ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﮔﺮﯾﻪﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﻇﺮﻑ ﺧﺎﻟﯽ، پانزده ﺳﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ...

.
.

شاید بعضی جملات یا بعضی داستان ها تکراری باشه ولی بعضیاشون ارزش بارها تکرار و خوندنو داره.خنده



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 19:57 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(0) ]

ما چه قدر زود باور هستیم....

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

۵- باعث فرسایش اجسام می شود.

۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.

۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژ نمونوکسید» در واقع همان آب است!!! عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

 



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 15:13 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(2) ]

کدوم؟؟؟؟



برچسب‌ها:
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 12:44 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(2) ]

راستشو بگوووووو!!!!!



برچسب‌ها:
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 12:43 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(2) ]

درباره من ؟؟؟؟



برچسب‌ها:
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 12:42 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(3) ]

چه قدر منو دوست دارید؟؟

دوستای گلم صادقانه بگید چه قدر دوستم دارید......خنده

همه نظرات رو هم تایید میکنم حتی اگه کمترین درصد ممکن باشه....چشمک



برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 14 خرداد 1394 ] [ 21:15 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(2) ]

خدایا بامن حرف بزن.....

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......

آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم ......

ستاره ای درخشید، اما مرد ندید

مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....

از تو خواهش می کنم ......

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....

ما خدا را گم می کنیم ......

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 ] [ 20:23 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(1) ]

راز پرواز

متن کوتاه زیر نوشته یکی از بهترین دوستامه که خیلی با  احساسه اسمش فاطمه علی پور است که به اندازه دنیا دوسش دارمبوسه

پرستوها راز پرواز کردن را می دانند...

ای کاش ما هم اندکی پرستو بودیم...

از مرزها عبور میکنند ولی مرز دوستی را جابه جا نمیکنند...

مرسی از دوست با احساسم....

امیدوارم خوشتون اومده باشه....بوسهخنده



برچسب‌ها:
[ دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ] [ 15:06 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(4) ]

میخواهم معجزه بخرم!!!!!

 سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود.دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.....داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟

دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بودفردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلارخنده

 



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 15:04 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(4) ]

پدرم!!!!!!!

پدرم!

پشتم به تو گرم است. نمی‏دانم اگر تو نبودی، زبانم چطور می‏چرخید، صدایت نزنم!
راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت می‏زنم؛ بابا!
آن‏قدر با دست‏هایت انس گرفته‏ام که گاهی دلم لک می‏زند، دستانم را بگیری.
هر بار دستانم را می‏گیری، خیالم راحت می‏شود؛ می‏دانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی، گم نمی‏شوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمی‏کنی...

پدرم!

تو تپش قلب خانه ‏ای؛ وقتی هر صبح، با تلنگر عشق، از خانه بیرون می‏روی و با کشش عشق، دوباره باز می‏گردی. دهلیزهای قلبم، تقدیم مهربانی تو باد!

تقدیم به همه پدرای مهربون به خصوص پدر مهربون خودم....خندهبوسه



برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394 ] [ 19:52 ] [ samanehjoon ] [ ارسال نظر(0) ]
صفحه قبل1...3456صفحه بعد

درباره وبلاگ

سلام دوستان به وب من خوش آمدید!!! خوش حال میشم نظر بدید!!! با تبادل لینکم موافقم فقط اطلاع بدید مرسی

نویسنده

samaneh

آخرین پست ها

الفبای زندگی کردن
سخت اما زیبا
خدایا ببخش....
خدایا برکدامین دربکوبم.....
قدر زندگیتان را بدانید!!!
من تکه ای از پازل خداوندم
کارگردان زندگی خداست!!!
بد شده ایم!!!!
جاذبه سیب
تعطیل است!!!

آرشیو مطالب

آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393

پیوندها

قالب لوکس بلاگ|قالب وبلاگ عاشقانه آرزوهای من لوکس بلاگ
نصب دوربین مداربسته|شال محرم طرح عرشیان
سرور مجازی|ساپورت طرح جین
طلاق | چارتر|فروش حفره یاب
قطعات دستگاه تصفیه آب|خرید از علی اکسپرس
|قاآنی
چت|تور چین|خرید اینترنتی
فروشگاه اینترنتی|نرده چوبی

سایت آوازک

خرید شارژ رایتل|تبادل لینک|چت،چت روم
چت|طراحی لنداسکیپ و محوطه سازی
خرید دینام|ثبت دامنه ir
کاشت مو ارزان|کارشناس دادگستری
ساندویچ پانل مهدی|خرید جم برای کلش
رادیو جوان ایرانی|مبلمان iranarchitects
سقف شیبدار ساختمون دات کام|سلامت
دوربین مداربسته ایمن سازان|کرکره برقی مغازه

دیگر امکانات

طراح قالب: آوازک

[ طراح قالب: آوازک ]
[ طراح قالب : آوازک | Theme By : Avazak.ir ]
💬 نظرات کاربران
نظر خصوصی
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران