کاش میشد!!!!!!!
.jpg)
ڪاش میشـנ بچگـے رازنـנه ڪرנ
ڪودڪـے شـנڪودڪانـﮧ گریه ڪرנ
شعر قهرقهرҐ تـاقیـامـت راسروנ
اטּ قیامـت ڪـﮧ فقط یڪ لحظـﮧ بوנ
فاصلـﮧ با ڪودڪـے ما چـﮧ ڪرנ
ڪاش میشـנ بچگانـﮧ פֿـنـנه ڪرנ
ڪاش هـمچو اواز פֿـوش یڪ נوره گرנ

برچسبها:
.jpg)
ڪاش میشـנ بچگـے رازنـנه ڪرנ
ڪودڪـے شـנڪودڪانـﮧ گریه ڪرנ
شعر قهرقهرҐ تـاقیـامـت راسروנ
اטּ قیامـت ڪـﮧ فقط یڪ لحظـﮧ بوנ
فاصلـﮧ با ڪودڪـے ما چـﮧ ڪرנ
ڪاش میشـנ بچگانـﮧ פֿـنـנه ڪرנ
ڪاش هـمچو اواز פֿـوش یڪ נوره گرנ


سلام دوستان عزیزم متنی که میخونیدنظرات یک کودک سیاه پوسته که در ارتباط با نژاد پرستی گفتن من که واقعا خوشم اومد امیدوارم شما هم لذت ببرید....

وقتی من متولد شدم سياه بودم. وقتی بزرگ شدم سياه بودم. وقتی سوختم یا زخمی شدم سياه بودم. وقتی مریض شدم سياه بودم. وقتی مردم باز هم سياه بودم. اما شخص سفید پوست زمانیکه به دنیا اومدی صورتی بودی. وقتی بزرگ شدی سفید بودی. در مقابل خورشید قرمز بودی. وقتی سردت هست کبود میشوی. وقتی می سوزی یا زخمی می شوی زرد میشی. وقتی مریضی سبز میشوی. موقع مردن خاکستری. تو من را رنگینپوست می نامی !!!!![]()

ﻋﮑﺎﺳﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﻭﺵ ﮎ ﺯﯾﺮﺑﺎﺭﺍﻥ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺧﺖ،
ﻋﮑﺴﯽ ﮔﺮﻓﺖ ... ﺁﻥ ﻋﮑﺲ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻋﮑﺲ ﺳﺎﻝ ﺷﺪ ...
ﻋﮑﺎﺱ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻋﮑﺎﺱ ﺳﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺁﻥ ﻋﮑﺲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪ ...
ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺍﯼ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻓﯿﻠﻤﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ ...
ﺁﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﭘﺮ ﺑﯿﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺷﺪ ...
ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻮﺍﻣﻞ ﺳﺎﺯﻧﺪﻩ ﺁﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﺟﻮﺍﯾﺰﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ ..
ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﻭﺵ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !!!!!
" ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ"

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
یکی دیگه ب خودش نمیرسه...
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
یکی محبت نمی کنه ...!
یکی دیگه محبت نمیپذیره ...!
و.....
اینگونه است ک ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!
پائولو کوئیلو

گوش هایم را می گیرم!
چشم هایم را می بندم!
زبانم را گاز می گیرم!
ولی حریف افکارم نمی شوم!
چقدر دردناک است فهمیدن...!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!

قصدم نشستن بود..
اما در کنارت..
نه چشم انتظارت..
قصدم شکستن غرورم بود..
اما در آغوشت..
نه زیر پایت..
قصدم زندگی بود..
اما با تو..
نه با خاطراتت..
قصدم پیر شدن بود..
اما به پایت..
نه به دستت..

کاش زندگــــی از آخـــر به اول بود ...
پـــیـــر به دنـــیــا می آمدیـم ...
آنگاه در رخداد یک " عشــــــــــــــق " جوان میشدیم ...
سپس کودکی معصوم می شدیم و در نیمه شبی با نوازش های " مـــــــــــادر " آرام میـــمـــردیـ ـ ـ ـ ـمــــــــ ...
.jpg)
بازم بعد از مدت ها یه نظزسنجی گذاشتم!!!!
نظرتون؟؟؟
من میگم 3&4 کارای شیکی هسن...

روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمیدونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
– تو هیچ دلیلی نمیتونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
– من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما میتونم بهت ثابت کنم!
– ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی!
– باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جوابهای پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامهای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادنها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه میتونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمیتونم عاشقت باشم! اگه عشقهمیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل میخواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»
اما نظر شما؟

با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم به سمت میزمان میرفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوهخانه شدند و سفارش دادند: پنجتا قهوه لطفاً، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!سفارششان را حساب کردند، دوتا قهوهشان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: «ماجرای این قهوههای مبادا چی بود؟» دوستم گفت: «اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو میفهمی.»
آدمهای دیگری وارد کافه شدند. دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفتتا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا! همانطور که به ماجرای قهوههای مبادا فکر میکردم و از هوای آفتابی و منظرهی زیبای میدان روبروی کافه لذت میبردم، مردی با لباسهای مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت. با مهربانی از قهوهچی پرسید: قهوهی مبادا دارید؟
خیلی ساده است! مردم به جای کسانی که نمیتوانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا میخرند. سنت قهوهی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کمکم به همهجای جهان سرایت کرد. در بعضی مکانها شما نه تنها میتوانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه میتوانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید.
چه زیباست ما هم کمی بیشتر به این “مبادا”ها در زندگی فکر کنیم لبخند “مبادا”، سخاوت “مبادا”، مهربانی “مبادا”، محبت “مبادا”
چه بسا کسانی در اطراف ما باشند که با این”مبادا”ها جان دوباره ای بگیرند، یادمان باشد که: امروز همان روز “مبادا” است، همان فردایی که دیروز نگرانش بودیم.